حضور در سایهی فراموشی
نویسنده: فاطمه حسینی
زمان مطالعه:5 دقیقه

حضور در سایهی فراموشی
فاطمه حسینی
حضور در سایهی فراموشی
نویسنده: فاطمه حسینی
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]5 دقیقه
چند وقت پیش، بیدلیل داشتم به آدمهایی فکر میکردم که روزی بخش مهمی از زندگیام بودند. بعضی اسمها هنوز با تمام جزئیات در ذهنم مانده بودند، اما برای به خاطر آوردن بعضی چهرهها چند ثانیه مکث کردم. عجیب بود؛ زمانی فکر میکردم محال است روزی تصویرشان در ذهنم کمرنگ شود، اما حافظه، بیآنکه از ما اجازه بگیرد، آرامآرام بعضی خاطرهها را محو میکند؛ آنقدر آرام که گاهی خودمان هم متوجه رفتنشان نمیشویم. همان لحظه، بیشتر از اینکه از فراموش کردن بترسم، از این ترسیدم که شاید روزی من هم برای کسی همینقدر دور و محو شوم.
ما آدمها، شاید عمیقتر از ترسِ مرگ، از فراموش شدن میترسیم؛ از اینکه بعد از ما چه میماند، اینکه آیا کسی، جایی، ما را به خاطر میآورد یا نه؟ آیا ردی از ما در ذهن کسی باقی میماند، یا آرام و بیسروصدا از ذهنها پاک میشویم، انگار هرگز اینجا نبودهایم؟ همین ترس است که ما را مدام با سؤالهای قدیمی روبهرو میکند: قرار است چه چیزی از ما بماند؟ و اگر چیزی بماند، چگونه به یاد آورده میشود؟
شاید به همین خاطر است که اینقدر به ساختنِ خاطره، نوشتن، گفتن و خلقکردن پناه میبریم؛ تلاشی آرام، برای ایستادن در برابر فراموشی. ادبیات، شعر و هنر فقط ابزار بیان نیستند، راهیاند برای زنده ماندن؛ نه فقط در زمانِ خودمان، بلکه در حافظهی آدمهایی که حتی قرنها بعد از ما زندگی میکنند. هنر، احساسات را نسل به نسل منتقل میکند؛ درد، عشق، ترس و امید را از فراموشی نجات میدهد؛ اجازه نمیدهد تجربهی انسانی هر بار از نو در سکوت دفن شود و زمان همه چیز را با خود از یاد ببرد. ما مینویسیم، میسازیم و خلق میکنیم، چون میخواهیم بگوییم: «من اینجا بودهام.» دلمان میخواهد کسی روزی ما را به یاد بیاورد، حتی اگر هرگز ما را ندیده باشد. اگر اثری از ما در ذهن کسی باقی بماند، انگار خودِ ما هم کمی بیشتر دوام آوردهایم. اما همهی خاطرهها را برای ماندگار کردنِ خودمان حفظ نمیکنیم؛ بعضی یادها را نگه میداریم تا آدمی، رنجی یا واقعهای از حافظهی ما پاک نشود. به یاد آوردن، گاهی نوعی مسئولیت است؛ مسئولیتی در برابر کسانی که دیگر نیستند و در برابر خودِ گذشتهی ما. چه چیز شگفتانگیزتر از اینکه انسانی، سالها پیش، رنجی را نوشته باشد و انسانی دیگر، سالها بعد، با خواندنِ همان کلمات، احساس کند دیده شده، فهمیده شده و تنها نیست؟
از همینجا میرسیم به جایی حساستر، احترام به رنج؛ ما میخواهیم رنجی که کشیدهایم فراموش نشود. نمیخواهیم خاطرهی آن، بیصدا از کنارمان رد شود و زیر گردِ عادت دفن شود. بعضی وقتها، عمداً اجازه نمیدهیم چیزی فراموش شود؛ نه چون میخواهیم در درد باقی بمانیم و نه چون دلمان میخواهد آن اتفاق مدام تکرار شود، بلکه چون فراموشیِ آن، رنجی را که کشیدهایم بیمعنا میکند. انگار فراموشی، گاهی نوعی بیعدالتی است. اگر آن درد پاک شود، تمام شببیداریها، اشکها و بهایی که برای عبور از آن پرداختهایم هم نادیده گرفته میشود. نگه داشتن بعضی زخمها برای این است که یادمان نرود چه بر ما گذشته است؛ اینکه بگوییم: «این اتفاق افتاد. من از آن عبور کردم و آسان نبود.»
و شاید همین جملههای کوتاه، همانهایی که در ذهن میمانند، گاهی از یک زندگی محافظت میکنند؛ چون فراموشی، همیشه آرامش نیست، گاهی محوِ معناست. حقیقتی وجود دارد که نمیشود نادیده گرفت؛ ما همیشه از سرِ بیاهمیتی فراموش نمیکنیم، خیلی وقتها، از سرِ ناتوانی است. ذهن انسان ظرفیت محدودی دارد. اگر همهچیز را با همان شدتِ روز اول حمل کند، زیر وزن اندوه خرد میشود. پس بعضی چیزها را آرامآرام کنار میگذارد؛ نه برای انکار، نه برای فرار، بلکه برای دوام آوردن.
فراموشی همیشه انتخابی آگاهانه نیست، گاهی واکنش طبیعیِ روان در برابر دردِ بیش از حد است. ما فراموش میکنیم تا بتوانیم به زندگی وصل بمانیم؛ تا صبح از تخت بلند شویم، دوباره بخندیم و ادامه بدهیم. اگر فراموشی نبود، اندوه ما را له میکرد، در گذشته نگهمان میداشت و فرصتی برای نفس کشیدن باقی نمیگذاشت. پس مسئله این نیست که باید فراموش کرد یا نه، مسئله فهمیدنِ این تعادلِ ظریف است که کدام خاطره باید بماند تا به ما معنا بدهد و کدام درد، اگر نرود، ما را متوقف میکند. بعضی چیزها باید به یاد بمانند که فراموش نکنیم از کجا آمدهایم، چه مسیری را طی کردهایم و چه بهایی برای آن پرداختهایم. نه از سرِ کینه یا عادت، بلکه برای یاد گرفتنِ یک حقیقت انسانی؛ اینکه حتی درد هم میتواند روزی به دانایی تبدیل شود.
ترس از فراموش شدن، ترسی انسانی است، اما شاید ماندگاری همیشه به شکل اتفاقهای بزرگ نباشد. احتمالاً فقط در زندگی چند نفر ردی کوچک میگذاریم؛ یک جمله، یک رفتار، یا یک حضورِ کوتاه و شاید همینها، برای ماندن کافی باشد. فراموشی، هم چیزی است که از آن میترسیم و هم چیزی که بدون آن زنده نمیمانیم. شاید بلوغ، همین باشد که نه با فراموشی بجنگیم و نه کاملاً تسلیمش شویم، بلکه یاد بگیریم کِی چیزی را در حافظه نگه داریم و کِی آن را به دستِ زمان بسپاریم.

فاطمه حسینی
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.